به بهانه چهلمین سال
در این مدت حجم کارم انقدر زیاد بوده که متاسفانه فرصت سر زدن به وبلاگم رو پیدا نکردم. پرداختن به خاطرات بی تکرار اولین سال خدمت به مملکتم باشه برای زمان دیگه ای...امشب می خوام در شب بیست و دوم بهمن سال نود و هفت، در آستانه چهلمین جشن پیروزی انقلاب اسلامی مون، از حال و هوای مدرسه در این روز بگم. اگر خ...
به بهانه چهلمین سال...
بیش از چهار ماه و نیم از شروع کارم گذشته...کاری که دوستش داشتم و حالا عاشقش شدم...در این مدت حجم کارم انقدر زیاد بوده که متاسفانه فرصت سر زدن به وبلاگم رو پیدا نکردم. پرداختن به خاطرات بی تکرار اولین
فاطمیه نوشت
متنی که می خوانید، برگرفته از یک اتفاق واقعی ست که یکی از دوستان تعریف کردند.  وقتی استاد درس هنر (نمایش) از ما خواستند, متنی د&#1585
پس از ماه ها...!
انقدر از آخرین باری که وارد فضای نوشتن شدم گذشته که چند دقیقه ای فکر کردم چطور شروع کنم...در این مدتی که نبودم، سوژه کم نبود. هر کدوم از این سوژه ها انقدر حرف داشته برام که دلم می خواد در پست های جداگانه بنویسم...یادمه یه روز که تو مترو بودم و داشتم از دانشگاه برمی گشتم، مشغول خوندن کتابی بودم و داش...
جدال آرمان و واقع
اوایل ترم پاییز همین امسال بود...مهر ماه 96...شنبه روزی(!) رفتم دانشگاه تا با استاد جدیدی که تا به حال باهاشون کلاس نداشتم آشنا بشم. استاد وارد کلاس شدند و خودشون رو معرفی کردند. (خانم هستند) در مورد واحد درسی مون صحبت هایی کردند و از وظایفمون در این ترم گفتند. استاد بسیار خوش صحبتی هستند با خروار خ...
تقصیر جاده نیست...
بعد از چند ساعت کار کم وقفه و عارض شدن گردن و کمر درد و باز هم با وجود اینکه نیمه شبه و فردا ارائه آ.پ تطبیقی کانادا رو دارم، 30 ثانیه بعد از خاموش کردن سیستم، دوباره روشنش کردم تا بنگارم!! از لذت نوشتن در آرامش و سکوت شب نتونستم بگذرم.این هفته، یه کارگاه یادگیری مشارکتی و یه همایش چهار سوق شرکت کرد...
هجرت
پیش نوشت1: پیش نوشت ها رو لطفا بعد از خوندن کامل پستم بخونید:) پیش نوشت 2: بد نیست نگاهی داشته باشید به انواع هجرت...راهگشاست و کلیدی برای فهم محتوای پنهان این مطلب... پیش نوشت 3: در هجرتهای خود، منو فراموش نکنید...! «ان الذین توفیهم الملائکة ظالمی انفسهم قالوا فیم کنتم قالوا کنا مستضعفین فی الارض ق...
دایما یکسان نباشد حال دوران... غم خوردن نداره که!!!
همیشه اتفاقات خوب و بد، روزای خوب وبد، آدمای خوب و بد و... هستند که وارد زندگی ماها میشن و بهش معنی میدن. در اصل هر صفتی با متضاد خودش معنی پیدا میکنه... درسته که ما همیشه تمایل به چیزهای خوب داریم و از چیزهای بد بطور فطری بدمون میاد، اما جدای از نمک زندگی و این حرفا بار ها به خود من اثبات شده:«عسی ...
سیـ صدـ و شصتـ و ششمینـ روز:))
سلاااااااااااام به همگییییییی... امروز روز مهم و جالبیه برام... به نظرتون چه روزیه؟! بلههههه... امروز یک سال و یک روزه شده وبلاگ جونمممم...! سال پیش چنین روزایی بود که وبلاگم رو تاسیس کردم و اولین پستم رو گذاشتم... بیست و چهارم مهر نود و چهار... استارتش سر کلاس روایت پژوهی خورد... روزی که استاد گران...
ما هرچه داشتیم، به پای تو ریختیم...
فردا که بر فراز نی افتد گذارمان...... حیرت فزای طور شود جلوه زارمان فردا که کهکشان تجلی ست نیزه ها..... گردش کند زمین و زمان بر مدارمان فردا که روز سرخ عروج من و شماست..... بر روی نیزه هاست قرار و مدارمان فردا که سرفرازی ما را رقم زنند..... خورشید و ماه می شود اختر شمارمان فردا که روز عرضه عشق و شها...
یوم الحسره(:(
الان که دارم می نویسم روز سیزدهم فروردین و ساعت هشت و بیست و پنج دقیقه شبه. این اولین پست من در سال نود و پنجه من اساسا روز سیزدهم فروردین و سی و یکم شهریور رو برای دانش آموزها، معلم ها و بخصوص دانشجویان گرانقدر ایام الحسره می دونم! دلیلش هم اینه که در این دو تاریخ، تقریبا همه این افراد در حال و هوا...
عجب روزایی!
با این حال که این روزا سرم خییییلی شلوغه و کارام رو هم تلمبار شده ولی دلم نیومد بیشتر از این فاصله بگیرم از نوشتن. چند وقتیه که با تجربیات جدید و جالبی دارم مواجه میشم. از بازدید های جورواجور از نمایشگاه مدارس مختلف تا انجام بزرگترین کار تیمی م تا به امروز. همه و همه ش برام همراهه با خاطرات خوب و بد...
چقدر وجدان، چقدر وظیفه؟!
اتفاقی که ریشه این پسته حدود یک ماه پیش رخ افتاده... حالا چرا یک ماه بعد من دارم درموردش مینویسم...از یه طرف تنبلی و از طرف دیگه ناراحتی ای که بابتش داشتم و دلم می خواست خیلی ازش بگذره...! یکی از مسائلی که من هم مثل شما خییییلی بهش اهمیت میدم عزت نفسه...یعنی سر عزت نفسم خون می ریزم!خودم هم تمام تلاش...
باکوماییان و سفری جالب انگیزناک به برگ جهان:)
امروز یعنی دوشنبه 28 تیر ماه، عازم سفری نیم روزی همراه گروه دوست داشتنی باکوما(باشگاه کودکان ماجراجو) شدم. جای همه دوستان، بخصوص استاد گرانقدر و شاگردانشون خالی این اردو حسابی بهم چسبید. با این حال که طبق معمول همه چیز یهویی شد و من تازه عصر روز یکشنبه فهمیدم قرعه به نامم افتاده و آمادگی قبلی نداشتم...
weee Ay peee (!)
امروز یه روز خاصه... خاص که میگم یعنی خاص هاااا.... حتی فونت و اسم این پست هم با بقیه پست هام متفاوته تا بیشتر بتونید نهایت این حاص بودن رو درک کنید... انقدررررررررر هیجان زده و خوشحال و خلاصه مخلوطی از حس های خووووبم که با وجود خستگی جسمی، دلم نیومد در اشتراک گذاری این همه انرژی خوب تنبلی و نوشتن ا...
شهریورانه:)(
تابستون داره نفسای آخرشو میزنه و «باز آمد بوی ماه مهر...» باید اعتراف کنم هنوز از تابستون سیر نشدم. با وجود گرمایی بودنم از داغی هوا هم خسته نشدم... وقتی به یاد صبحای سرد و تاریک و مسیر دور و پوشیدن اجباری لباس گرم که فقط خدا میدونه چقدر بدم میاذ، میفتم، این حس در من تقویت میشه!! آخه منه فروردینی رو...