از لذت نوشتن در آرامش و سکوت شب نتونستم بگذرم.
این هفته، یه کارگاه یادگیری مشارکتی و یه همایش چهار سوق شرکت کردم. اولی رو بخاطر رو دربایستی و تقریبا اجباری، دومی رو هم کاملا خدا خواهی! ولی الحمدلله از هر دو راضی بودم و خوشحال شدم که در نظام آفرینش، اجبار هم وجود داره!
کارگاه شنبه برگزار می شد و من باید بعد کارورزی تا ساعت 6 دانشگاه می موندم و این برام سخت بود. مخصوصا اینکه مطمئن نبودم از مفید بودنش. ولی به خاطر رودربایستی با دوستم، خ. ارشد راد و یک سری مسائل دیگه، دل رو به دریا زدم و رفتم که خدا رو شکر ورای تصوراتم بود... از همین تریبون استفاده و از ایشون تشکر می کنم.
همون روز شنبه، بعد از کارگاه وقتی برگشتم خونه، طی یک حس جو گیری مفرط، دچار خود مفید انگاری مزمن شدم و تصمیم گرفتم بدون از دست دادن ثانیه ها، در چهار سوق که جمعه صب بر گزار می شد، ثبت نام کنم.
اما اون شب نت یار نبود و موفق نشدم. اون حسی که قبل تر گفتم بهم دست داده بود، به تدریج کم و کم و کمتر شد تا رسید به پوچی! همون جمله معروف�که چی؟�.
مدام نفس اماره می گفت:�6 صب جمعهههه می خواییییی تو این سرمااااا پاشی بری تاااااا خیابون حجااااب؟ بشین بینیم بابااااا حال داری...�
این شد که انگیزه هی کمتر شد. موعد تخفیف ثبت نامم تموم شده بود و دیگه بدتر! تقریبا بی خیالش شده بودم که یهو پنج شنبه شب، یکی دیگه از دوستان، خ حیدری خبر داد و گفت که نمی تونه بره و اگه من می خوام بلیطشو بهم میده. این شد که منم با کلی دل دل قبول کردم و خلاصه پا شدم و رفتم. جالب تر اینکه 10 دقیقه به 9 رسیدم و گرچه از صبحونه جا موندم ولی قبل از بسته شدن در، جا گیر شدم. به قول دوست دیگر ترم، خ رهبری: �دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه�
و اما امشب...
با دیدگاه های ضد و نقیضی که به مقوله شرکت در کنکور ارشد داشتم، کاملا در گیجی به سر می بردم و مدام زیر لب، �چه کنم با چه کنم های دل بی هدفم� زمزمه می کردم که دست آخر تصمیم گرفتم محض کیک و ساندیس هم که شده، کنکور ارشد نداده از دنیا نرم. با دوست همیشه در صحنه و یار و مددکارم خ سمیع زاده تماس گرفتم و راهنمایی گرفتم... حتی پیش نویس ثبت نام رو هم نوشتم ولی سامانه فوق مدرن گلستان کما فی السابق ارور داد و نذاشت معدلم رو ببینم.
فردا هم آخرین مهلت ثبت نامه واگر سامانه شلوغ بشه، باید بنشینم و مرثیه ای برای یک رویا بسرایم!!
دوستان، حالا هی به من انگ خاله خاطر جمعی و دقیقه نودی بزنید... حتی وقتی اراده هم می کنم، تحت اجبارم...
.
.
.
پ.ن1: این پست همین جوری که یهویی شروع شد، یهویی هم تموم شد. فقط اینکه یکی از بزرگترین معضلات من تصمیم گیریه... باید راهی برای درمانش پیدا کنم.
پ.ن2: 1 جاده نیست مرا پا نمی دهد... از بس مرددم بروم یا بایستم...
برچسب:
نویسنده: نیکی کوشکی