خرید بک لینک
اوایل ترم پاییز همین امسال بود...مهر ماه 96...

شنبه روزی(!) رفتم دانشگاه تا با استاد جدیدی که تا به حال باهاشون کلاس نداشتم آشنا بشم. استاد وارد کلاس شدند و خودشون رو معرفی کردند. (خانم هستند)

در مورد واحد درسی مون صحبت هایی کردند و از وظایفمون در این ترم گفتند. استاد بسیار خوش صحبتی هستند با خروار خروار تجربه... از تدریس در مناطق محروم گرفته تا داور کشوری فلان و بهمان در آموزش و پرورش...

نمی دونم چطور ولی صحبت به دوران پس از انقلاب و فعالیت های بی شمارشون رسید. هر چند از موضوع اصلی کمی دور شده بودیم و اگر صحبت هاشون رو به نقطه می رسوندن دیگه کاری تو دانشگاه نداشتیم و می تونستیم به خونه برگردیم، ولی به شخصه این حرف ها چنان برام جذابیت داشت که اصلا خسته نشده بودم و منم انگار با استاد سفر کرده بودم به روزهایی که حتی اسمی ازم بر زبان ها نبود!

... استاد می گفتن که در اون روز ها خودشون رفته بودن آ.پ و تقاضا کرده بودن بفرستنشون به محروم ترین مناطق استان تهران!

تعریف می کردند:

�اون روز ها پسر اولم رو داشتم. صبح خیلی زود تو سوز و سرما و با شرایط سخت اون زمان حرکت می کردم و می رفتم به مناطق محروم. وقتی هم که برمی گشتم دیگه چیزی ازم باقی نمونده بود. شرایط اون زمان این کارها رو ایجاب می کرد. همسرم جبهه می رفت و من هم به این شکل فعالیت می کردم. یک زندگی جهادی. �

استاد با خنده ای معنی دار اضافه کردند:

�اون زمان که همسرم اومد خواستگاری به جای صحبت از مسائل اقتصادی و معیشتی و... مهم ترین چیز برامون اخلاق و ایمان بود. اینکه من فاطمه(س) باشم و او علی(ع). علی وار و فاطمه وار زندگی کنیم. کمترین حد از امکانات مادی را برای شروع زندگی در نظر گرفتیم. در حالیکه می تونستیم بهتر از اینها زندگی کنیم.�

نمی خوام همه شنیده های اون روزم رو این جا بنویسم؛ هم ممکنه از حوصله شما خارج بشه و هم من بعد از حدود 2 ماه جزئیات زیادی یادم نیست.

القصه... همه چیز داشت خوب پیش می رفت که استاد شروع کردند به گفتن اینکه بچه هاشون الان بهشون میگن شما مشکل روانی داشتید و بیخودی خودتون رو اذیت می کردید. در حالیکه می تونستید خیلی بهتر زندگی کنید! و جالبتر اینکه استاد تایید می کردند و تا پایان صحبت هاشون چندین بار اعتراف کردند که در اون زمان از سلامت روانی برخوردار نیودند!

هم چنین معیارهاشون در انتخاب همسر و نوع شروع زندگیشون رو زیر سوال بردند و گفتند:«حضرت علی، حضرت علی بود و حضرت فاطمه، حضرت فاطمه. ما این همه خودمان را اذیت کردیم و از شرایط بهتری که می توانستیم در زندگی داشته باشیم چشم پوشیدیم. نفهمیدیم بچه هایمان چطور بزرگ شدند و زندگیمان را وقف کردیم. که چه بشود؟» و...

و من مثل کسایی که در حال رویا دیدن، با یه سطل آب از خواب می پرن شده بودم!

اینکه کسی در عرض کم تر از چند دقیقه تمام باور های خودش در زمان جوانی رو نه تنها زیر سوال ببره بلکه انکار کنه، حس وحشتناکی رو در من شنونده ایجاد کرد... و فکر می کنم با این حساب طرز فکر فعلی ایشون چه کرد با خودشون!

بگذریم از اینکه من و بعضی از دوستان اعتراض کردیم به این حرف و معتقد بودیم، معیار هاشون عالی و کارهاشون در اون زمان بهترین بوده ولی نظر ایشون هم چنان همون بود.

تا چند روز به صحبت های استاد فکر می کردم... بخشی از ذهنم می گفت: «شاید خیلی سختی کشیده» «شاید در مقابل تلاش هایی که کرده و وقف زندگیش، به نتیجه ای که می خواست برسه نرسیده و باور هاش فرو ریخته»، «تو تو زندگیشون نبودی و نمیتونی قضاوتش کنی چون نمیدونی چی بر او و خانواده ش گذشته و...»

ولی... قسمت اعظم دل و ذهنم داشت فریاد می زد: «نکنه یه روزی هم تو... »

.

.

.

قسمتی از وصیت نامه شهید حمید باکری:

زمانی فرا می رسد که جنگ تمام می شود و رزمندگان امروز به سه دسته تقسیم می شوند:

۱.دسته ای به مخالفت با گذشته خود بر می خیزند و از گذشته خود پشیمان می شوند.

۲.دسته ای راه بی تفاوت می گزینند و در زندگی مادی خود غرق می شوند و همه چیز را

فراموش می کنند.

۳.دسته سوم به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت

مصائب و غصه ها ،دق خواهند کرد.

پس از خدا بخواهید که با وصال شهادت از عواقب زندگی بعد از جنگ در امان بمانید.

.

.

.

پ.ن: نقل قول هایی که از این استاد محترم صورت گرفت، همگی نقل به مضمون بود و نه مستقیم.

برچسب: نویسنده: نیکی کوشکی تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت: 17:31

صفحه بندی