خرید بک لینک
همیشه اتفاقات خوب و بد، روزای خوب وبد، آدمای خوب و بد و... هستند که وارد زندگی ماها میشن و بهش معنی میدن. در اصل هر صفتی با متضاد خودش معنی پیدا میکنه... درسته که ما همیشه تمایل به چیزهای خوب داریم و از چیزهای بد بطور فطری بدمون میاد، اما جدای از نمک زندگی و این حرفا بار ها به خود من اثبات شده:«عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم. عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم» (بقره/216)

ولی با همه اینها خیلی وقتا ما آدمای کم ظرفیت اگر دچار خوبیهای زندگی بشیم یادمون میره همه اون عهدهایی رو که بستیم و فکر میکنیم شرایط ثابت میمونه... وقتی هم که گرفتار بدیها میشیم، به ستوه میایم و ناشکری و بداخلاقی میکنیم(بالمعنی اعم). اینجاست که اگه یادمون باشه فرمایش حضرت امیر رو، نمیشه خیلی از چیزهایی که میشه و نمی افته خیلی از اتفاق هایی که می افته!!

«دنیا دو روز است؛ یک روز با تو و یک روز بر تو. چون به كام تو بود، سرمست مشو و چون به زيان تو بود، غمناك مباش ؛ زيرا هر دو مايه آزمايش توست. »(میزان الحکمه/ج4)

حکایت بنده هم همینه... این روز ها مثل بقیه روزهای عمرم تا به حال، یه وقتایی خوشحالم و یه وقتایی بدحال.(شعر شد)

لیست سیاه این روزهامو این اتفاقات پر کرده:

- رفتار توام با توهین و تحقیر بعضی مسئولین دانشگاه که نه در شان منه دیدن چنین برخوردی و نه در حد و اندازه اونها انجام این کارها...

- قوانین مسخره و دست و پاگیر و غیر انعطافی که بجای تسهیل امور باعث بسته شدن دست و پا میشه( که یکی از این قوانین باعث شد من و سایر دوستان همکلاسی از ساعت 8 صبح تا 2 بعد از ظهر فقــــــــــط یک ربع ساعت کلاس داشته باشیم.)

- رفتار تند و بی ادبانه معاون یکی از مدارسی که برای کارورزی رفته بودیم. (توضیح اینکه وقتی من و چند تا از بچه ها وارد مدرسه شدیم، با هیچ بنی بشری رو برو نشدیم. مقابلمون هم در های بسته بود که هیچ پلاکاردی نداشت. داشتیم دنبال کسی می گشتیم که راهنماییمون کنه. در همین حین یکی دو تا از دوستان به امید پیدا کردن آدمیزاد از پله ها بالا رفتند که یک دفعه در یکی از اتاقها باز شد و معاونی در هیبت مادر فولاد زره شروع کرد به داد و بیداد و هل من مبارز طلبی و استفاده از الفاظی مثل«کجا کله کردین دارین میرین؟!» خلاصه اینکه آبرو برامون نذاشت... وارد دفتر که شدیم اوضاع بدتر شد و تقریبا همگی ریختن سرمون!!! هر چند به نظرم کار ما درست نبود ولی انــــــــــقدر هم وحشتناک نبود که همچین عکس العملی ببینیم. این شد که با وجود اصرارهای بعدیشون حتی رو صندلی هم ننشستیم و با شعار «هیهات منا الذله» مدرسه رو ترک کردیم!!! علی رغم گفتگوهایی که با مدیر از همه جا بی خبر، صرفا برای رعایت ادب انجام شد، تصمیم به برگشت به اونجا رو نداشتیم و تلفنی انصرافمون رو اعلام کردیم.)

- بی توجهی به مسئله ساده ای مثل صف سلف.(وقتی هم که اعتراض میکنیم خودشون رو زمین نمیذارند. البته حقمون رو گرفتیم)

- و... خیلی اتفاقاتی که در این مقال نمی گنجد...

جمع بندی اینکه : انگار خییییییییلی از فرهنگی هاااا بویی از فرهنگ نبرده اند.

و اماااا سر لیست اتفاقات خوب این روز ها حضور در مدرسه ابتدایی شهدای صادقیه واقع در منطقه 2 آ.پ، بین اشرفی اصفهانی و میدان صادقیه، با یک جعبه شیرینی، بعنوان کارورز میباشد!

معاون مدرسه بنده رو فرستادن پیش کلاس اولی ها... وارد کلاس که شدم خانم هاشمی به معلم کلاس گفتند که ایشون(یعنی من) کاروز هستند و... همین. معلم هم بدون کنجکاوی بیشتری جواب سلامم رو دادند و همین!! حتی جایی رو برای نشستن تعارف نکردند و نخواستند خودم رو به ایشون و بچه ها معرفی کنمو شروع کردن به ادامه صحبتشون با بچه ها (به خدا عجیبه این برخورد ها). منم که دیدم کسی بهم جا نشون نمیده پرسیدم: ببخشید من کجا میتونم بنشینم؟! که فرمودند ته کلاس جا هست! منم مظلومانه(!) با حس یه عنصر اضافی ساکت و صامت نشستم و پس از نوشتن یه سری نکات، با خمیازه ادامه کلاس رو تحمل کردم.

فضای کلاس خیلی شاد بود و معلم وااااقعا با حوصله، مهربون و باادب. داد و بیداد هم تو کارش نبود اصلا. خیلی خوب درس میداد و بازخورد می گرفت البته حدود 85 تا 90 درصد توجهش معطوف به میز های جلو و وسط بود. به میز های آخر توجه ناچیزی می کرد. بخصوص مایسا، دختر بچه ای که میز جلویی من نشسته بود اصلااااا دیده نمی شد. معلم فقط یکبار گفت: مایسا اینور تر بیشین تا ببینمت ولی به نظرم بازم نمیدیدش. حدس میزنم به خاطر وجود من و هاله نامرئی ای که اطرافم ایجاد کرده بودم بود!!(مثل اون دختره تو شگفت انگیزان:))) بله هاله نامرئی...تعجب نکنید! انقدر معلم وجودم رو نادیده می گرفت که حس کردم روحم یا نامرئی شدم و مایسا بیچاره رو هم با خودم نامرئی کردم.

زنگ خورد و رفتم پیش دوستان دیگه م... هر چی منتظر شدیم خبری از مریم نبود تا اواسط زنگ تفریح... که بالاخره از یکی از اتاق ها همراه با خانمی که فهمیدم معلم کلاسشه با چهره ای بشاش بیرون اومد! فکر می کنم اسمشون خانم ثابت نیا بود. ایشون اومدند و با من و بچه های دیگه بعنوان همکار مریم خوش و بش کردند و با اصرار بردنمون به آبدارخونه و از مسئولش خواستند به ما چایی بدند تا گلومون تازه بشه!!(تفاوت را احساس کنید:)))

زنگ که خورد رفتیم سر کلاس و خلاصه تا زنگ آخر اوضاع بر همین منوال بود. زنگ آخر معلم مشق ها رو میدیدند و بچه ها آزاد بودند. منم از فرصت استفاده کردم، از هاله ام بیرون اومدم و اول با مایسا(!) بعد نگین و نیکی ویه سری از بچه ها ارتباط دوستانه ای برقرار کردم و طبق خواسته شون خودم رو بالاخره معرفی کردم!!!

با هم صحبت می کردیم و اونها هم نقاشی هاشون رو مدام می آوردن و نشونم میدادند... خیلی بهم خوش گذشت. وقتی هم که زنگ خورد از بچه ها خداحافظی و از معلم تشکر کردم. برگه حضورم رو دادم امضاء کردند و اومدیم بیرون. بین راه که داشتیم تعریف می کردیم از روزی که گذروندیم، مریم می گفت خانم ثابت نیا، مریم جان صداش میکنه و کلی بهش مسئولیت داده و گفته حتما دفعه بعد ما رو برای استراحت و چای خوردن به دفتر معلم ها می بره!!! وقتی من و هانیه از اوضاع مشابهمون تعریف کردیم تا پایان راه کلی خندیدیم.

خاطره جالب و بامزه ای بود. امیدوارم در روز های آینده تجسد پیدا کنم...! راستی یادم باشه اسم معلم کلاسم رو بپرسم. شاید از خانم ثابت نیا!!!!!!!!!!

برچسب: دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور,دائما یکسان نباشد,دائما یکسان نباشد حال,دائما یکسان نباشد حال دنیا غم مخور, نویسنده: نیکی کوشکی تاريخ: دوشنبه 17 آبان 1395 ساعت: 23:23

صفحه بندی