می تونم ادعا کنم امروز یکی از روزای بی تکرار عمرم رو تجربه کردم. حسی که تو قالب کلمات نمی گنجه و زبون از بیان حقیقتش قاصره. مثل وقتی که بخوای گلی که یه بوی بی مانند و رنگ بی همتا داره رو برای کسی که ندیدتش توصیف کنی. به همون اندازه نمیتونم براتون از اصل حالم بگم.و در اصــــل فقط خاله ها میتونن درکم کنند.
بله... امروز خاله شدم
خاله یه دختر خانوم ناز... مهدا جون عزیز دل... اونم تو چه رووووزی... تولد حضرت معصومه(س) و همون روز دختر خودمون.
دارم فکر می کنم، بین همه موجوداتی که تو عالم بچه دار می شن فقط نوزاد انسانه که بی نهایت ضعیفه و اگه کسی برای مراقبت ازش نباشه، از بین میره. قدرت خدا رو میبینید؟! خدا این مهر و محبت عجیب رو تو دل آدمها قرار داده تا با وجود همه سختی هاش از نوزاد مراقبت کنن. حالا این محبت عجیب غریب تو مادر که دیگه غوغا میکنه...
می خوام بگم حالا دارم محبت بی اندازه ای رو تو قلبم احساس میکنم نسبت به موجود کوچولویی که هنوز 15 ساعت هم از تولدش نگذشته... و پایه گذار این مهر و محبت کسیه که تو جوشن کبیر صداش میکنیم: یا راحم الطفل الصغیر...
.
.
.
پ.ن1: دلم می خواد در آخر دعا کنم، مهدای ما و همه بچه های جدیدالورود(!)، بشن آیینه تمام نمای ویژگی های فاطمی و علوی...
پ.ن2: این پست عزیز و دوست داشتنی تقدیــــــم می شــــــــــــــود بـــــــــه:
خواهر و همسر خواهر عزیزم...
مهدا جـــــــــــانـــــم( که از جانب پدر و مادرم مفتخر شده به لقب مغز بادوم:) )
خـــــودم و خـــــانواده ام:)
و...
همه دخترهااا، دختر دار هاااا و دختر بعد از این دارهاااااا (بخصوص استاد گراااانقدر:) )
برچسب:
نویسنده: نیکی کوشکی