در این مدت حجم کارم انقدر زیاد بوده که متاسفانه فرصت سر زدن به وبلاگم رو پیدا نکردم. پرداختن به خاطرات بی تکرار اولین سال خدمت به مملکتم باشه برای زمان دیگه ای...
امشب می خوام در شب بیست و دوم بهمن سال نود و هفت، در آستانه چهلمین جشن پیروزی انقلاب اسلامی مون، از حال و هوای مدرسه در این روز بگم.
اگر خاطرتون باشه در زمان آقای حاج بابایی، وزیر آموزش و پرورش دولت آقای احمدی نژاد، رسم بین التعطیلین برقرار شد. که البته این اسم رو هم اولین بار در سریال مسافران شنیدیم. یادمه اون زمان دانش آموز دوره راهنمایی بودم و عاشق این تعطیلی ها...اما جالبه که الان در جایگاه معلم، اصلا با تعطیلی های بی رویه و غیر منطقی موافق نیستم.
شنبه به مناسبت شهادت حضرت زهرا (س) تعطیل بود و دوشنبه هم به خاطر روز بیست و دوم بهمن. در این بین علی رغم دعا و ثنای مردم، به رسم بین التعطیلین برای چندمین بار در دولت جناب روحانی خط بطلان کشیده شد و عنوان کردند که روز یکشنبه تعطیل نیست.
من چهارشنبه به بچه ها تاکید کرده بودم که اگر یکشنبه تعطیل شد، که هیچ ولی اگر تعطیل نشد همه باید بیان، من حتما ریاضی درس می دم و دیگه هم مبحث رو برای غایبین تکرار نمی کنم.
همین قدر جدی و غیر منعطف!
ولی امروز وقتی وارد مدرسه شدم، فقط 15 نفر از بچه هام آمده بودند! من هم بعد از کلی رایزنی با دوست و همکارم خانم آزاد، به این حاصل رسیدم که سعی کنم در روز جاری براشون به یادماندنی باشه و اونایی که نیومدن، حسرت بخورند
برای همین با این حال که حرفم شهید می شد، قید ریاضی رو زدم و با آزاد رفتیم از سر کوچه به تعداد بچه های سه کلاس ششم که جمعا حدود 30 نفر می شدند، بستنی گرفتیم و رفتیم سر کلاس. (کلاس ها با هم ادغام شده بود و من و آزاد با هم سر یک کلاس رفتیم.)
وارد کلاس که شدیم با استقبال بچه ها و انرژی زیادشون مواجه شدیم. شعر «عروس چقدر قشنگه ایشالا مبارکش باد، دوماد خوش آب و رنگه ایشالا مبارکش باد...» رو می خوندن! نمی دونم کدوممون رو عروس و کدوم یکی رو داماد می دونستن:)
خلاصه، سلام و علیک کردیم، ازشون تمجید کردیم که مسئولیت پذیر بودن و به مدرسه آمدند و گفتیم به خاطر همین مسئله سعی می کنیم بهشون خوش بگذره. این بستنی هم به مناسبت پیروزی انقلابه...
دیگه نگم از سیل تشکرات و لبخندای واقعیشون...
بعد از بستنی به پیشنهاد آزاد، صندلی داغ برگزار کردیم و کلی کلاس رفت رو هوا... خودمون هم نشستیم و به بیشتر سوالات جواب دادیم. سوالاتشون جالب و بامزه بود... بعضی هاش از این قرار بود:
خونتون کجاست؟ متولد چه سالی هستید؟ تا حالا عاشق شدید؟ عشق چه رگیه؟ شماره تون چنده؟! کدوم دانش آموز رو از همه بیشتر دوست دارید؟ از کدوم ناظم و معلم مدرسه بیشتر بدتون میاد؟ بدترین معدلتون چند بوده؟ وقتی ششم بودید، معدلتون چند شده بود؟ مدرک تحصیلیتون چیه؟ همسر دارید؟ و...
بعد از صندلی داغ هم بازی های مختلفی انجام شد. ساعت دوم بردیمشون ورزش و فوتبال بازی کردند. ولی زنگ سوم معاون اجازه نداد که ورزش رو ادامه بدن و با قیافه های پنچر سر کلاس آمدند. اول خواستم ریاضی کار کنم، ولی حس کردم اصلا حوصله شو ندارن... برای همین به پیشنهاد خودشون و با اجازه معاون، رفتیم نمازخونه و بچه ها زو بازی کردن...
وقتی زنگ آخر خورد همه با قیافه های سرخ و شاد و عرق کرده تشکر کردند و حتی یکی از بچه ها که اتفاقا از کلاس همکارم بود گفت: برای سلامتی خانم حیدری صلواااات.....:))
حالا جالب اینجاست که وقتی داشتیم از همکار ها خدا حافظی می کردیم، اکثرا به قول آزاد، خنک رفتار می کردند و قیافه می گرفتن!
رسیدم خونه و رفتم سراغ تلگرام. در گروه بچه های دانشگاه، صحبت از اتفاقات امروز بود. یکی می گفت برای تنبیه و عبرت اونایی که آمده بودند، تکلیف وحشتناک بهشون داده و زنگ بعد هم راهی شون کردند به خونه و... مسائلی از این دست...
باورم نمی شد... و واقعا ناراحت شدم... ناراحت از اینکه داریم به خاطر احترام به قوانین، بچه ها رو تنبیه می کنیم و یه جورایی نابهنجاری رو تقویت...
الان این سوالات تو ذهن منه:
اولا مگه ما موظف به انجام کار و حضور در محل کارمون نیستیم و بابت این قضیه حقوق دریافت نمی کنیم؟
ثانیا مگه خودمون یه روز دانش آموز نبودیم؟؟
ثالثا گناه بچه های احترام گذارنده به قوانین چیه؟؟؟
رابعا مگه خیر سرمون ما متولی فرهنگ نیستیم؟؟؟؟
و...
.
.
.
پ.ن1: نیت فقط شرح ماوقع بود و بس.
پ.ن2: دلیل لبخند و شادی بچه ها شدن حس خیلی خوبیه.این لبخند به قیافه خنک(!) همکارا در!!
پ.ن3: خداروشکر که همکار پایه و همفکر دارم:)
برچسب:
نویسنده: نیکی کوشکی