خرید بک لینک
انقدر از آخرین باری که وارد فضای نوشتن شدم گذشته که چند دقیقه ای فکر کردم چطور شروع کنم...

در این مدتی که نبودم، سوژه کم نبود. هر کدوم از این سوژه ها انقدر حرف داشته برام که دلم می خواد در پست های جداگانه بنویسم...

یادمه یه روز که تو مترو بودم و داشتم از دانشگاه برمی گشتم، مشغول خوندن کتابی بودم و داشتم هم زمان ازش روی برگه ای ک داشتم، یادداشت برداری می کردم. یکی از بچه های کاری که قبلا هم دیده بودمش، اومد و جنسش رو تبلیغ کرد... وقتی متوجه من شد اومد و جلوم ایستاد.

گفت:�یه دیقه خودکارتو میدی یه چیز بنویسم؟�

گفتم:�کجای می خوای بنویسی؟�

گفت:�تو کتابت. یه گوشه کوچیک می خوام بنویسم.�

گفتم:�تو کتاب که نمیشه. صبر کن بهت برگه بدم.�

یکی از برگه هامو بهش دادم با خودکار. ازم گرفت و برگه رو گذاشت رو کتابم و شروع کرد به کشیدن یه سری خطوط. کارش که تموم شد نشونم داد و گفت: �این چیه؟�

نگاهی انداختم و سعی کردم بفهمم مفهوم اون خط و خطوط رو...

گفتم:�نمی دونم. راهنماییم کن�

گفت:�تو دریاست�

وقتی با دقت بیشتری نگاه کردم، شکل نهنگ رو تشخیص دادم. نهنگی که اگر دقیق نگاه می کردی، جزئیاتش رو تشخیص می دادی.

گفتم:�اسمت چیه؟�

گفت :�عماد�

گفتم:�عماد، بیا این برگه رو هم بگیر�

برگه بزرگ تر رو از دستم گرفت. جنسایی که برای فروش آورده بود رو روی زمین رها کرد و برگه رو گذاشت کف قطار و خودشم نشست و غرق شد. غرق دریایی که داشت سوژه های نقاشیش رو ازش شکار می کرد.

چند دقیقه ای مشغول بود... تا بالاخره هشت پایی که سعی کرده بود با دقت و وضوح بیشتری بکشه رو بهم نشون داد.

گفت:�این چیه؟�

گفتم:�هشت پا. نقاشیت خیلی خوبه ها�

خوشش اومد. دوباره نشست کف زمین و مشغول شد...

(ایستگاه بعد فدک)

داشتم به مقصد نزدیک می شدم. صداش کردم برگشت و نگاهم کرد.

گفتم:�من دارم کم کم می رسم.�

به خودکار و کاغذ های دستش اشاره کرد وگفت:

�اینا مال من باشه؟�

گفتم:�مال تو�

(فدک)

وسایلش رو جمع کرد و با قلم و کاغذ رفت بیرون. از داخل قطار دیدم که نشست روی صندلی ایستگاه و دوباره مشغول شد. درها بسته شد. قطار حرکت کرد. و نگاه من روی صندلی های زرد رنگ کش اومد...

.

.

.

پ:ن1: یادگاری عماد به من شد نهنگی که روی اولین کاغذ، در دست من جا موند.

پ.ن2: کاش روزی برسه که سهمم از خوشحال کردن بچه های کار، بیشتر از یه خودکار کیان و چند برگه سررسید بانک صادرات باشه...!

برچسب: نویسنده: نیکی کوشکی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 3:29

صفحه بندی