جای همه دوستان، بخصوص استاد گرانقدر و شاگردانشون خالی این اردو حسابی بهم چسبید. با این حال که طبق معمول همه چیز یهویی شد و من تازه عصر روز یکشنبه فهمیدم قرعه به نامم افتاده و آمادگی قبلی نداشتم و تا پاسی از شب مشغول هماهنگی ها بودم، خدا رو شکر مشکلی پیش نیومد و خیلی خوش گذشت.
طبق قولی که به استاد گرانقدر دادم می خوام گزارشی از این سفر رو براتون بنویسم.
و اما...شرح ماوقع...:
ساعت 5 صبح از خواب بیدار و یک ساعت بعد تا یه مسیری با پدرم همراه شدم و پیه زود حرکت کردن رو به تنم مالیدم که خیر سرم بخشی از راه رو باماشین برم و کمتر خسته بشم. مسیر انتخابی من از بین مسیرهای پیشنهادی «گردنه قوچک» بود! جایی که اسمش هم نشنیده و با راهنمایی یکی از نزدیکان انتخابش کرده بودم. در این مورد چیزی نمیگم فقط شما بنده رو ساعت 7:15 صبح در جاده ای پیچ در پیچ و بسیار خلوت که با چندین قلاده سگ(هر چند غیر وحشی) هم مزین شده بود، تصور کنید
دیری نپایید که فهمیدم در انتخاب مسیر اشتباه کردم؛ ولی اعتماد به نفسم رو حفظ و فقط خدا رو شکر کردم که موقع راه افتادن صدقه گذاشتم و آیه الکرسی خوندم
از اونجایی که پیش بینی می کردم مدتی رو باید منتظر گروه بمونم تا بهم برسن، همراهم کتاب آورده بودم تا حوصله م سر نره و همین مسئله تنها نقطه روشن اوضاع تا اومدن باکوماییان(!) بود.
به همین منوال 2 ساعتی رو که تا قرارمون مونده بود سپری کردم!! موضوع خنده دار زود رسیدن بیش از حد این بارم بود. برخلاف همیشه که به «دی دی دیر کن» معروفم.
البته ناگفته نماند... خدارو شکر جایی برای ایستادن پیدا کردم که کنار کانکس هلال احمر و گشت پلیس و چند نگهبان بود که موقع اومدن سگها به طرفم، بهشون پناه می بردم.
جدای از این منفی نگری ها، کتاب خوندن در اون هوای پاک و خنک و مکان خلوت و نسبتا مرتفع تجربه دست اول و دوست داشتنی ای بود!
خلاصه! حدود 9:10 دقیقه بود که ون موعود رسید و راهی شدیم.
از مسیر هرچی بگم کم گفتم. چیزی شبیه چالوس خودمون ولی خشک تر با کلی کندوی مصنوعی عسل.
عمو سهیل گروه در بین مسیر پیاده می شد و وسایل مورد نیاز برای آزمایش ها و ناهار و... رو می خرید و خاله فاطیما از مناظر عکس می گرفت. وقتی رسیدیم به محل مورد نظر از ون پیاده شدیم و بعد از تقسیم وسایلی که باید حمل می شد -بین بچه ها و در کوله هاشون- راه صعب العبوری رو در پیش گرفتیم!(الکی:))
مسیر سنگلاخی بود و وسط راه رود کوچیکی در جریان بود. همه بچه ها مثل فشنگ از روی سنگ ها رد می شدن بجز یکیشون که کندتر بود و سرعت ما رو هم کند می کرد. اول فکر کردم از اون تنبلاست ولی با برخورد بیشتر دیدم کم حرف ترین و به نوعی خجالتی ترین عضو گروهه البته کمی تنبل هم بود. با بچه ها گرم نمی گرفت و اوایل کار، ساز خودش رو می زد و قائل به کار گروهی نبود. به نظرم اومد بیشتر به خاطر غیر اجتماعی بودنش این صفات رو داشت. همین شد که کمی رفتم تو نخش و سعی کردم با گروه همراهش کنم. بچه های دیگه هم تدریجا دورش جمع شدن و دیگه تا آخر یه نفس داشت بیل می زد! البته هم چنان بی سرو صدا بود با ارتباطات محدود ولی لااقل وارد بازی شد.
خوشبختانه بیشترشون بچه های زرنگی بودن و کاری، با اعتماد به نفس خوب! مثلا هوراد داوطلب همیشگی آوردن آب از رودخونه بود و تو همه کارا همکاری می کزد. حتی موقع تقسیم وسایل هم سعی می کرد وسایل بیشتری برداره. کنجکاوی خوبی هم داشت و دائم از اطراف چیز جدید کشف می کرد... یه بار سنگی پر از کرم ریز تو رودخونه، بار دیگه برگی که پوسیده بود و فقط رگ برگ هاش به شکل جالبی باقی مونده بود و...
یکی از بچه ها علاقه زیادی به بالا رفتن از درخت داشت و یکی دیگه اصرار عجیبی به بریدن پوسته دو تا شاخه درخت برای ساختن کمان! یکیشون هم مدام تو پیچش بود و زیاد کارکن نبود.
طحه ی پرتلاشمونم بعد از کلی کار، موقع برگشت برامون تو ون شعرای سنتی مثل «خوشه چین» سالار عقیلی و... رو از اول تا آخر می خوند.
در مورد فعالیتهایی که بچه ها انجام می دادن باید بگم اول به دو گروه چهار نفره تقسیم و مامور شدند به روشن کردن آتش، یکبار با چخماق و الکل و بار دیگه با ذره بین و کمی الکل.
بعد مربی شون عوامل موثر برای روشن کردن و روشن موندن آتش رو گفتند و با آزمایشی نشون دادن که مثلا اگه اکسیژن نباشه آتش خاموش میشه یا هوا با گرم شدن سبک میشه و به سمت بالا حرکت میکنه و...
در مرحله بعد که وقت زیادی هم برد قرار شد کوره بسازند، باهاش آب رو به جوش آورده و چای دم شده رو آخرش با هم بخورند.اول فبلم طرز ساخت کوره به بچه ها نشون داده شد تا طرحی کلی تو ذهنشون داشته باشند. بعد تقسیم وظایف شد. عده ای مسئول کندن زمین با بیلچه و جمع آوری خاک شدند. یه نفر خاک ها رو الک و با آبی که نفر بعدی آورده گل درست می کرد. عده ای هم مشغول پیدا کردن چوب های خشک و تقریبا یک اندازه شدند. همه این کارها فکر می کنم بیشتر از سه ساعت طول کشید. ولی در نهایت تلاشها به بار نشست و طبق قرار چای دم شده نوش جان شد.(البته با لیوان های ساخت دست خاله فاطیما:))
بین کار، کیک و شیر بعنوان میان وعده، رولت مرغ خوشمزه خاله شهره بعنوان ناهار و در پایان کار خربزه خنک شده تو رودخونه و بعد هم چای خستگی رو از تن همه برد.
برای بین راه هم گیلاس های برگ جهان و بستنی حسن ختام خوراکی ها و سفر نیم روزه مون بود.
جالبه با این همه فعالیت که بچه ها از صبح انجام داده و غرق در خاک و گل بودند، موقعی که آخرای راه ازشون پرسیدم وقتی برید خونه چیکار می کنید، یکی گفت کارتون می بینم، یکی می خواست بره خونه مادربزرگش و... همون جا تو دلم گفتم ماشاالله انرژی!
خلاصه اینکه اردو تموم شد و خاطرات خوب همراهی با باکوماییان که مهربون و صمیمی و صبور بودند در خاطرم همیشگی شد. با آرزوی موفقیت روز افزون براشون
.
.
.
پ.ن1: بی شک لازم می دونم از استاد گرانقدر(آقای میبدی) و دوست دانشجو معلمم (خانم رهبری نیک) که این تجربه رو برام رقم زدند، تشکر مبسوط کنم!
پ.ن2: فکر کنم با این گزارش مفصل، روی مرحوم ناصرخسرو به معنای واقعی کم شد!!
پ.ن3: به پایان می رسد دفتر، حکایت همچنان باقیست!!!
برچسب:
نویسنده: نیکی کوشکی